شمس الدين محمد كوسج
116
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
برفتند هر سو به بىراه و راه * بدان تا نبينند ايران سپاه سه تن ديد رستم كه برتافتند * به تيزى از آن راه بشتافتند چنان « 1 » گفت كآن هر سه بىره شدند * چو از ما و از لشكر آگه شدند همانا سواران تركان « 2 » بدند * به نخجير گوران و شيران « 3 » بدند بديدند ما را « 4 » و بگريختند * به دام بلا در نياويختند به گرگين چنين گفت از ايدر بران * ببين تا كداماند نامآوران « 5 » اگر نامدارند و گر پهلوان * بياور به نزد سپهشان دوان « 6 » تهمتن چو اين گفت « 7 » گرگين چو باد * روان شد ز نزد سپهدار شاد به گردن برآورد « 8 » گرز گران * همى تاخت تا پيش نامآوران « 9 » به كردار دريا دلش « 10 » بردميد * چو نزديكى تند بالا رسيد دو زن « 11 » ديد گرگين و گردى دلير * كمندى به فتراك از چرم شير به آهن بپوشيده اسب و سوار * چو آشفته شيرى گه كارزار كمانى به بازو و نيزه به دست * به آهن درون باره چون پيل مست به ايران نبد مرد همتاى او * به بازو و ديدار و بالاى او ندانست گرگين كه آن مرد كيست * ستاده بر آن دشت از بهر چيست
--> يكى تل در آنجاى پيدا ز دور * از آنسان كجا بد گذرگاه تور پس تل درون هر سه پنهان شدند * از انديشهء جان غريوان شدند ( 1 ) . ن : چنين . ( 2 ) . ن : كه جاسوس توران . ( 3 ) . ن : به نزديكى شهر ايران . ( 4 ) . ن : درفشم بديدند . ( 5 ) . ن : بدانجا كه گشتند هر سه نهان . ( 6 ) . ن : نگه كن كه تا كيستند آن سه تن * مر آن هر سه را آر نزديك من ( 7 ) . ن : بگفت اين و . ( 8 ) . ن : برآورده . ( 9 ) . ن : همى رفت مانند ابر دمان . ( 10 ) . ك : زمين . ( 11 ) . ن : چو آن .